پودر سفید کننده دندان پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
تکنیکهای تست‌زنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح
(مهندسی معکوس)
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

و اینچنین گذشت ...(۲)

یکشنبه 16 آبان ماه سال 1389 ساعت 5:50 PM

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                  تابستان ۸۸      

 

  

پاییز ۸۸ - بععللله ٬اینجا خونهء خاله ست که هر جا دلمون میخواد سرک میکشیم. 

 

 

 

 

زمستان ۸۸-مشکلات لباس پوشیدن و زیادی تلویزیون نگاه کردن 

  

  

  

بهار۸۹ - گرگان 

 

 

 

بهار۸۹- مشهد (شاندیز)  

 

 

 

بهار ۸۹ - ایلیا و رقص پروانه ها  

 

 

 

 

  

بهار  ۸۹ - قیلولهء بهاری 

 

 

 

 

 

سیزده بدر ۸۹  

 

 

 

 

تابستان ۸۹ و آقای عشق عکس

  

 

 

 

  

تولد ۲ سالگی 

 

 

پ.ن.۱:یک روز که داشتیم عکسهای ایلیا رو نگاه میکردیم و کیفور شده بودیم به بابا مهران گفتم اون عکس کنار دیوار چقدر قشنگ شده .... واینجوری شدکه از اون به بعد آقا پسر ما قبول نمیکنه جایی غیر از کنار دیوار مذکور عکس بگیره.

 

پ .ن.۲ :قرار بود تولد ۲ سالگی ایلیا تو پارک و رستوران خلاصه بشه ولی همینکه آمادهء رفتن شدیم مامان شیرین ٬ بابا مرتضی ٬ داییها و خاله جون با کیک و کادو وارد شدند و اینجوری شد که خوش به حال ایلیا شد.

و اینچنین گذشت ...(۱)

شنبه 24 مهر ماه سال 1389 ساعت 5:56 PM

 

ایلیا ۱۵ دقیقه بعد از تولد  

 

 

 

 

 پسر خالهء کلاه قرمزی که معرف حضور هستند ٬ ایشون ایلیا شونند٬ ۷ روزه از قزوین.  

 

  

 

 

 ...یک ماه بعد... 

   

 

 

 

دوماهگی.گل پسرم واسهء فرشته هایی که تو خواب دیده لبخند میزنه. 

 

  

 

 

شما میتونید یک گل پسر سه ماهه رو جلوی دوربین ثابت نگه دارید ؟ ما که نتونستیم.   

 

 

 

 

۴ ماهگی و عشق توپ  

 

 

  

وقتی یک بچهء ۵ ماهه محو تماشای لوستر میشود. 

 

 

  

 

 ایلیای ۶ ماهه  

 

 

 

 

 ۷ماهگی   

 

 

 

خوب چیه ؟ ۸ ماهمه .چرا از خواب بیدارم کردید ؟ 

 

 

  

 

 

ایلیای ۹ ماهه  

 

 

 

  

 نگاه شیطنت آمیز آقا پسر ۱۰ماهه بعداز برداشتن اولین قدمها 

 

 

 

 ۱۱ ماهگی 

 

و  

. 

تولد یک سالگی

تلخ نامه

چهارشنبه 14 مهر ماه سال 1389 ساعت 2:39 PM

میخواستم اولین خاطرهء این وبلاگ از شیرین کاریها و شیرین زبونیهای قندِ عسلم باشه ولی حالا بعد از حدود دو ماه تأخیر میخوام از روزهای تلخی که گذشت بنویسم. از درد و عفونت گوش ٬ از ناله ها و شب بیداریهای مکرر ٬ از داروها و آنتی بیوتیکهای رنگارنگ ٬ از ساعتها موندن تو نوبت ملاقات با دکترهای مختلف ٬ از بیمارستان.

بیمارستان و اتاق عمل . انتظار و انتظار و انتظار.اشک و آه و زاری.دعا و نذر و نیاز و قرآن و باز انتظار واشک... 

بعد از اینکه چشمهای معصومش رو بازکرد با صدای ضعیف و بغض آلودی که یه عالمه درد و ترس توش بود گفت : بَگل (بغل).بعد از اون همه نگرانی و تشویش این شیرین ترین درخواستی بود که با تمام وجودم آمادهء اجابتش بودم. 

با بوییدن و بوسیدنش هردوتامون آروم شدیم و وقتی با نوازش و لالایی محبوبش به خواب رفت تونستم نفس بکشم و دیگه از اون سنگینیی که چندین روز بود نمیگذاشت نفسم بالا بیاد خبری نبود.  

خدایا شکرت که پسرم سلامتیش رو بدست آورده و دوباره لبخند میزنه. 

خدایا دل همهء مادرها و پدرهایی رو که فرزند بیمار دارند شاد کن. 

 آمین یا رب العالمین.  

پسرم تو مثل یک مرد به اتاق عمل رفتی بی هیچ گریه و شیونی.نمی دونم از ترس بود که صدات در نیومد یا ... 

به هر حال من و بابا به تو افتخار میکنیم که با صبوری و متانتت این مرحلهء سخت رو پشت سر گذاشتی و یک قدم دیگه تا بزرگ شدن  برداشتی ٬ هرچند تو به ما نشون دادی که بزرگی به سن و سال و قد و قواره نیست و منِ مامان ازتو خجالت میکشم که وقتی به هوش اومدی چشمهای منو خیس و پر از نگرانی دیدی. میبایست من الگوی صبرو متانت برای تو میبودم ولی حالا مثل همیشه باید مشق کنم همهء اون صفتهای خوبی رو که تو با خودت از بهشت آوردی .

از اینکه مادرتم به خودم میبالم. 

و تو مهرانم مثل همیشه با وجود گرمت کمکم کردی برای گذشتن از این بحران تلخ . دوستت داریم.

این منم ...

سه شنبه 16 شهریور ماه سال 1389 ساعت 7:47 PM

سلام. من ایلیا هستم و ۲ سال و ۱ ماه و ۲۲ روز پیش چشم بابا و مامانم به جمال جمیل من روشن شد. تا ۲۰ ماه شیرمامانو میل کردم و هنوز به مامانم افتخار همکاری ندادم که بتونه منو از پوشکم جدا کنه.  

قراره وقتی که من صبحها میرم مهدکودک مامانم خاطرهامو تو این وبلاگ برام ثبت کنه. لطفاً مامانمو با نظراتتون همراهی و راهنمایی کنید. خاله آزاده مرسی که بانی این خیر شدی.بوس بوس بوس ....

 دوستتون دارم ، یه عالمه ...

 

 

 

 

 

کمی از باباومامانم...

چهارشنبه 10 شهریور ماه سال 1389 ساعت 2:50 PM

من آرزو ۳۳ ساله و همسرم مهران ۳۷ ساله مامان و بابای شازده کوچولویی به اسم ایلیا هستیم . ما ۱۵تیر سال ۱۳۸۲ ازدواج کردیم و پسرمون ۲۵ تیر سال ۱۳۸۷ به دنیا اومد و تولدش مصادف شد با شب تولد حضرت علی (ع) و به همین خاطر پسر کوچولوی ما ایلیا نام گرفت. 

با به دنیا اومدن ایلیا خوشبختی و برکت خونمون هزار هزار برابر شد . 

با به دنیا اومدن ایلیا فهمیدم که خدا چقدر دوستمون داره که این فرشتهء کوچولو رو برای شیرین ترشدن زندگی ما فرستاده.  

با به دنیا اومدن ایلیا فهمیدم که حس مادری چقدر با شکوهِ .  

با به دنیا اومدن ایلیا فهمیدم که بزرگترین امانت زندگیم به من داده شده. 

با به دنیا اومدن ایلیا با تمام وجودم دارم سعی میکنم که آدم بهتری بشم تا بتونم مادر خوبی باشم. 

خدایا کمکم کن...  

خدایا کمکم کن که لیاقت مادری رو داشته باشم .  

خدایا کمکم کن که بتونم امانت دار خوبی باشم و شکر نعمت تورو تمام و کمال به جا بیارم. 

خدایا کمکم کن که بتونم به پسرم یاد بدم که چطور آدم خوبی برای خلایق و بندهء خوبی برای خالقش باشه .  

>>  1  2  3  4